تبليغاتX
آیین مهر / واگویه های شخصی امیر لطفی /head>


آیین مهر / واگویه های شخصی امیر لطفی

آیین مهر چنین میگوید: به همه عشق بورزیم حتی....آری به همه

اینک نفس هوای پرواز دارد وسینه به تنگ آمده است.

یک نغمه ی هیهاتم آرزوست.

باید پر کشید وچشم گشود بر ساحت عارفانه ی عرفه ی راستین.

 باید تغییر داد نیت را و  اراده حج عمره ی مفرده نمود

 اگر چه سفرت حج تمتع باشد.

 تا عید قربان چیزی نمانده است وچه داری از برای قربانی؟

ابراهیم خلیل خنجر تیز میکند و اسماعیل را خیره خیره نظاره گر است.

 در پیدا وپنهان سرّی دارد بادل خویش واشک میریزد بر احوال هاجر!

امان از دل هاجر!

اما ...

« وفدیناه بذبح عظیم»

 پیر مغان جام می عشق به کف دارد که نوبه نوبه ی شیدایی است.

 قافله ای پر از اسماعیل به قربانگاه می رود.

این بار نه در مکه ٬ نه در منی٬ که در کرب و بلا .

کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا

  حسین(ع) بی تاب است و عرش او را می خواهد

 چونان آب که عباس (ع) را می خواند

و صبر که که زینب (ع) را به تمنا نشسته است.

اینک حنجرها شیدایند و خنجرها حیران.

اینک بوی محرم  می آید.

 بوی سیب و ذبح عظیم  و

 نغمه ی آوایی محزون

 اینک چه خوش است با بوی یاس جان سپردن...............

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 4:3 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
آدمها سه جور فرار میکنند:

دسته اول٬ کسانی که میدانند از چه میگریزند ومیدانند به کجا پناه ببرند.

دسته دوم٬کسانی که می دانند از چه میگریزند ولی نمیدانند به کجا پناه ببرند.

ودسته سوم آدمهایی که نمی دانند از چه گریزانند ونمی دانند به کجا پناه برند.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:43 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نخ وسط شمع از شمع پرسید:

 چرا وقتی من میسوزم تو آب می شی ؟

شمع جواب داد:

 مگه میشه اونکه توی قلبته بسوزه وتو اشک نریزی؟

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:43 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
هرکجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار

ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود

 

قرآن کریم ٬سوره شوری:

هر مصیبتی که بدان گرفتار می شوید

 نتیجه ی کاریست که بدست خود مرتکب آن شده اید!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:8 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است

عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.

 ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

 زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد: چنگال های بلند و انعطاف پذیرش

 دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه  دارند

نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند

 و پرواز برای عقاب دشوار می گردد

در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.

 یا باید بمیرد

 و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.

نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.

 پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند

 تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬

 سپس باید چنگالها  را از جای برکند

زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬

آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.

 سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب

پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

 گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬

عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

 تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم

 می توانیم ازفرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:2 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد:

 من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم.

خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه.

او از خوبان درگاه ماست.

حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه.

 حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که

 خداوند میفرماید از خوبان ماست.

از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد:

 الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه.

بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد.

 فورا نشست.

بیلش رو هم گذاشت جلوی روش.

گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی

 من داشتن چشم را دوست می داشتم.

 حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم. 

حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده.

 رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه.

میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه. گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ 

گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم

 تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:57 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.

از مبارزه خسته بود، نمی دانست چه کند.

بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده میدید

مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.

پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد، سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند.

سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ

 و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.

دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود.

تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد،

هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.

سپس رو به دختر کرد و پرسید: عزیزم چه میبینی؟

دختر هم در پاسخ گفت: هویج تخم مرغ و قهوه.

پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.

هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن

 و پوست کندن سخت شده بودند، در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید.

دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید:

 دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند

 ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند.

هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند.

پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند

 ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند.
سپس پدر از دخترش پرسید: 
حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟
هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:54 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

نميدانم امروز ما از شكارچيانيم  يا از نسل آهوان

تنها ميدانم هرچه هستيم وهر كجاييم

نيازمند ضمانت ضامني بزرگواريم .

ضامني از ديار ابديت ،

 از قبيله ي عشق وبا آييني از مهر

ضامني كه حتي دشمن خود را نيز ضمانت خواهد كرد.

اين خصلت عشق است و از اصول آيين مهر... 

اي كاش امروز ما هم  آهو باشيم ٬

مباد كه از آن نيز كمتر شويم  

يا شمس الشموس   وانيس النفوس

بنگر امروز به ما

كه ره تاريك ولغزان است وما

آهوي لرزانيم 

و اينجا دشت غربت....

 

چه صفايي دارد امروز زمزمه اذان و اقامه ي پدر در گوش پسر

امروز موسي ابن جعفر (ع) بانگ اذان دارد

وعلي ابن موسي الرضا(ع) لبخند ميزند و

تكتم مادر آقا در سجده ي شكر است!

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:15 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
زمانه ي غريبي است .

پنج سال قبل به سبب وجود برخي دوستان  از صحنه خداحافظي كردم

 وبه اصرار برخي ديگر از دوستان ،

 به بهانه ي استشمام بوي سيب دوباره برگشتم .

اينك وپس از گذشت پنج سال به خاطر پاره اي ديگر از دوستان

دوباره مي گويم بدرود..........

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:11 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

بايد كاري كرد

يا با قلم يا  شمشير.

زمان به سرعت ميگذرد.

سالهاي دور در اين روزها ....

همه فوج فوج بيعت ميكنند .

زمان به سرعت ميگذرد.

سه روز ديگر  مسلم ابن عقيل نامه اي خواهد نوشت به حسين ابن علي (ع)

كه : بيا به نزد ما حسين .كوفه از توست ودلهاي كوفيان همه با تو  

اما تا محرم وروز دهم ...

دلها...

تيغ ها...

و كوفيان.........

اينك شريح قاضي در حال نوشتن نامه ي ديگري است 

 سنان ابن انس نيز وهمه ي كوفيان هم

بايد كاري كرد ...

حسين (ع) در راه است

عبيد الله ابن زياد هم مي ايد...

بايد كاري كرد

يا با قلم يا شمشير

زمان به سرعت ميگذرد.
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:6 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

یک توصیه ی کوچک به همه ی

 دوستان ٬دوست نماها٬ مدعیان دوستی ودشمنان صدیق!

در هر حال بکوشید:

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:1 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
بزرگوارا...

بلند مرتبه...

خانم سلام...!

آنچه را میدانی          - آنچه خواهش دارم-

آنچه در قلب من است

وز همه مستور است  

همه یعنی حتی...               خود منظور دلم

که تو خود میدانی

و برت مکشوف است

که چه حالی دارم 

در دل بد حالم

به تمنای سعادت

وسلامت وسیادت

از برای آن نکو اقبالم

آنکه خود میدانی

که به امید بقاش

تا ابد میمانم....میمانم ...میمانم.......

آنچه منظور دل است

همه را بی کم وکاست

وبه امید خدا ...

تا شفیعش تو شوی -

به توأش میسپرم....

بزرگوارا ...

بلند مرتبه ...

خانم سلام!

آنچه را میدانی

بپذیرش از من

که منم کوچک و زار!

بزرگوارا ...

بلند مرتبه...

خواهر مولای هشتم

حضرت معصومه ی اطهر .... سلام!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:21 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

سال‌ها دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از پدرشان به ارث رسیده بود،

زندگی می‌کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک،

با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت،

اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

 
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،

مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:

 «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید

 شما کمی خرده‌ کاری در خانه و مزرعه داشته باشید،

آیا امکان دارد که کمک‌تان کنم»؟

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاًمن یک مقدار کار دارم.

 به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن،

آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.

او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند

 و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را

بخاطر کینه‌ای که از من به دل دارد، انجام داده».

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:

 «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من

 و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم».

 نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

 برادر بزرگ تر به نجار گفت:«من برای خرید به شهر می روم،

اگر وسیله‌ای نیاز داری برایت بخرم».

 نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم».

 هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،

 چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود.

 نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:

«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی»؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد

 که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد

و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست

 وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش

 را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

 کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست

 تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد


نجار گفت: «دوست دارم بمانم

 ولی پل‌های زیادی هست که باید آنها را بسازم».

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:18 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند،

 بلکه در دل حس مي شوند . پس از چند  سال زندگي مشترک

همسرم از من خواست که با کس ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:14 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

به جاي اينكه در دعاي خودت از خداوند فقط طلب كمك نمايي همواره از وجود او

براي اينكه تو را قادر نموده تا آنچه مي طلبي بيابي؛ تشكر كن.

 به جاي گفتن جمله ي: ‌«خدايا به من كمك نما تا آگاهي يابم »

 اين چنين بگو :

« خدايا تو را سپاس كه مرا قادر ساختي آگاهي كسب كنم»

 اين رمز اعتماد به نفس جهت يافت  نايافته ي توست.

چرا كه با گفتن اين جمله تنها،

 ناظر نخواهي بود كه با اذعان به توانايي خدادادي خويش

مي باست گام در وادي طلب وهمت بگذاري .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:59 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دعاي ما ايمان قلبي به اين نكته است كه

 ما قادر به انجام هر كاري مي باشيم ؛

 اما گاهي لازم است ادامه ي كار ما توسط خداوند صورت عملي پذيرد .

 همچنان كه اكثر كارهاي خداوند در زمين

به دست ما -بندگان خداوند-صورت واقعي پذيرفته است .

به معناي ديگر اراده ومشيت از اوست وعامل اجرايي ما.

 دعا يعني اعلام قصد ونيت شما به هستي

 و اعلان مبارزه با موانع براي نيل به مطلوب ومقصود.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:56 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
تحقق دقيق آمال ما توسط خداوند

تنها راه پذيرفته شدن دعا وخواسته ي ما نيست!

گاهي خلاف آنچه طلب كرده ايم دريافت مي نماييم

 وآنگاهست كه نبايد از خدا دوري بجوييم وكفر بورزيم.

 همواره بايست به خاطر داشته باشيم

كه خالق ما بهتر از ما به خير وصلاح ما آگاه است .

شايد تحقق آرزو وخواسته ي ما چيزي جز نابودي ما را در بر نداشته باشد!؟!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:54 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

تنها زماني ميتوانيم از خداوند طلب كمك و ياري 

براي رسيدن به آرزو هايمان را داشته باشيم

 كه گامهاي نخستين را بر داشته باشيم!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:52 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
قلب تو زميني شخم زده وآماده ي كاشت مي باشد.

اكنون زمان داشت است؛ مي خواهي چه چيز بكاري؟

 دانه ي عشق يا بذر كينه؟

 به ياد داشته باش هر آنچه بكاري همان را در پايان برداشت خواهي كرد!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:51 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

پنجره هاي خانه ي قلب تو تنها از يك سمت باز مي شوند: از سمت داخل.

بنابر اين هيچكس نمي تواند از بيرون پنجره ي قلب تو را باز نمايد

 و نور را به درونش بتاباند.

 تنها تو هستي كه مي تواني از داخل ،

پنجره ها را بگشايي وبه نور اجازه ي ورود دهي!!!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:48 توسط امیر لطفی| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

Design By : Night Skin